|
حالا خانه ی ما چیز بزرگی کم دارد.همه ی ما بزرگ شده ایم.عزیر حالا پیش عباس است.پیش مامان.مامان اکرم دوباره بیوه شده و ما یتیم.و بابا علی پیش عزیز. حالا انگار ایوان خانه مان عزیز را کم دارد.که چاق بود و چار قدر سفید سر می کرد و برایمان قصه می گفت.حالا انگار حیاطمان عباس را کم دارد که مدام با عزیز بحس می کرد یا آب حوض را روی سرمان خالی می کرد.حالا شب ها دست های ضبر بابا علی را کم داریم.ماه رمضان قربان صدقه های عزیز را،نان داغ بابا علی را،غر زدن های عباس را کم داریم. چشمان مامان اکرم دیگر خوب نمی بیند بس که خیس بوده و خانه تار تار است. حکایت هنوز حکایت آن روزهاست! پ.ن:حکایت آن روزها! + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 1:6 قبل از ظهر توسط سپیده |
کمی سرش را خاراند،برگه های آزمایش را روی میز انداخت،کمی مکث کرد و بعد در چشمانم زل زد و شروع کرد تند و تند کلمات را کنار هم گذاشتن.خلاصه اش این بود که"داری می میری"! و من کمی نگاهش کردم،تشکر کردم و از اتاقش بیرون آمدم. خنده دار است.اینکه انقدر زود و به بدترین شکل بمیری. اول چشمانت کور شود،بعد پاهایت از کار بیفتند،بعد دیگر نتوانی خوب صحبت کنی و بعد از تقریبا یک سال دیگر کسی با مشخصات تو وجود نداشته باشد. و من طبق معمول همیشه خیس عرق شدم و بعد از ساعت ها چشمانم پر از اشک شدند و بلند بلند گریستم. بله!من همین قدر کلیشه ای به مهمترین خبر زندگی ام عکس العمل نشان دادم. نه!آن روز نه سر به بیابان گذاشتم،نه آلبوم عکس ها را ورق زدم ونه کارهای لذت بخش زندگی ام را انجام دادم.تنها،یک گوشه از خانه را پیدا کردم و خوابیدم. صبح ،مثل تمام روزهای دیگر از خواب بیدار شدم،چای خوردم،مسواک زدم و وقتی در آینه خودم را نگاه می کردم اولین نشانه های بیماری را هم دیدم.من شده بودم هاله ای از خودم و مدام شانه از دستم می افتاد. لباس هایم را پوشیدم و خودم را به بلند ترین پل هوایی رساندم.نگاهی به شهر تار رو به رویم انداختم و خودم را به پایین پرت کردم... بله!من همین قدر آسان و کلیشه ای مردم. + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 7:20 بعد از ظهر توسط سپیده |
مامان رفت سفر...و وقتی برگشت دستانش آنقدر سرد و صورتش آنقدر بی رنگ بود که... ترسیدم بغلش کنم... بعد نوشت:واقعی نیست! + نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 3:15 قبل از ظهر توسط سپیده |
گفت:"خدا مرده"
خانم جان در حالی که لب هایش را گاز می گرفت با ابروهایش به من که لَخت روی ویلچر افتاده بودم اشاره کرد. باز گفت:"خدا مرده"و ادامه داد:"اون هیچی نمی فهمه خانم جان بی خود نگران نباش! و من در حالی که به صندلی کنار خانم جان خیره شده بودم در دلم گفتم:لعنت به چشم های کور شما! ** (برای مهدی و همه ی کسانی که این داستان را بدون "گفت"دوست دارند): خدا مرده خانم جان در حالی که لب هایش را گاز می گرفت با ابروهایش به من که لَخت روی ویلچر افتاده بودم اشاره کرد. باز گفت:"خدا مرده"و ادامه داد:"اون هیچی نمی فهمه خانم جان بی خود نگران نباش! و من در حالی که به صندلی کنار خانم جان خیره شده بودم در دلم گفتم:لعنت به چشم های کور شما! + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 11:59 بعد از ظهر توسط سپیده |
یک نفر را ممکن است چقدر اذیت کنی که از شدت ناراحتی آرام هق هق کند که تو برگردی بگویی:"بسته دیگه انقدر نفس نکش!*"بعد صبح که از خواب بیدار می شوی ببینی دیگر نفس نمی کشد!!؟
حالا من همان قدر یک نفر را اذیت کردم! *منظور صدای آرام هق هق یا گریه ای با صدای آرام است که به نفس نفس زدنی سرسام آور شبیه است. + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 3:40 بعد از ظهر توسط سپیده |
ریحان مرد.تقصیر بچه بود.زیادی بزرگ شده بود.ریحان یکسال اونو توی شکمش داشت.ریحان حتی آخ هم نمی گفت.از ماه نهم دیگه آخ نگفت.از سر کار که می یومدم ریحان خواب بود.طفلی همه ی درداشو می ریخت توی خودش.نگران بچه بودم.آخرم نفهمیدم چی شد.دیگه نه ریحان برگشت نه بچه.یه روز اومدند ریحانو با بچه بردند.بچه هنوز توی شکمش بود.ریحان بیچاره بدجور بو گرفته بود. + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 7:46 بعد از ظهر توسط سپیده |
عباس خیلی شجاع است.برادرم را می گویم.برادر من و الهام.برادر که نه.عباس می شود پسر مامان.مامان مادر واقعی ما نیست.حسن پسر اکبر آقا می گوید زن بابایمان است.یک بار جلوی بابا علی برگشتم گفتم زن بابا.بابا علی با پشت دست زبرش زد توی دهانم.از آن موقع می گوییم اکرم خانم مامان ما است.مامان اکرم.گفتن مامان اکرم دردش کمتر از توی دهانی خوردن است.مامان واقعی ما یعنی همان مامانی که من و الهام دوتایی توی شکمش بودیم همان موقع تولد ما مرده.عزیز می گوید نگویید مرده.بگویید فوت کرده.می گوید اینطور به مادرتان احترام گزاشته اید.الهام باز می گوید مرده.می گوید چه فرقی می کند برای ما؟در هردو صورت ما مادر نداریم.الهام بزرگ تر است.من ده سالم است.الهام ده سال و ۵ دقیقه.هروقت می خواهم سنمان را حساب کنم قاطی می کنم.آخرش بدانید که الهام بزرگ تر است.۵ دقیقه خیلی زیاد است.الهام ۵ دقیقه بیشتر می داند.الهام حرفهای قلمبه زیاد میزند.من نمی توانم.بابا علی می گوید تو نفرین شده ای که انقدر خنگی.میگوید مامانمان نفرینم کرده.میگوید اگر مامان مرد تقصیر توست.بابا علی خودش هم می داند مرد با فوت کرد فرقی ندارد.میگوید الهام که به دنیا آمد مامان زنده بود.می گوید عزیز که من را بیرون آورد مامان مرد.بابا می گوید تو از بس که گنده ای مامانت را کشتی.الهام لاغر است.اما من چاقم.عباس هم چاق است.من می گویم عباس چون چاق است بابایش را کشته.عزیز چون چاق است آقاجان را کشته.بعد الهام می گوید الهه چرند نگو درست را بخوان.بی بی و بابا حاجی هردو چاق بودند.هردو همدیگر را کشته اند.الهام می گوید به بابا می گویم درس نمی خوانی ها.بعد من سرم را می اندازم روی کتاب فارسی چهارم و توی دلم می گویم:شاید سال دیگه حسن بابا اکبرش را کشت.
.... داشتم می گفتم عباس پسر مامان اکرم خیلی شجاع است.عباس یک بار من را نجات داد.داشتم میرفتم زیر ماشین حاج حسین که تازه خریده که عباس حولم داد.فقط سرم خون آمد.بابا علی می گفت اگر عباس نبود می ترکیدی.مثل بادکنک.این یکی را الهام می گوید.الهام می گفت انگار که توی بادکنک به جای فوووت یک عالمه چربی و خون و غذاهای له شده و آب کرده باشند بعد بادکنک بترکد آنوقت تمام محله را کثافت پر میکند.بعد من دست عباس را بوس می کنم که نه تنها من بلکه یک محله را نجات داد.بعد عباس گفت برو کنار دستم را تفی کردی.نجسسس.به عزیز می گویم نجس یعنی چی؟می گوید یعنی نا پاک.می پرسم یعنی مثل عباس که نماز نمی خواند؟عزیز چیزی نمی گوید.بابا علی اما گفت آره.گفتم که عباس خیلی شجاع است.عباس حتی از چوب نیم سوز هم نمی ترسد.هرچه عزیز می گوید نماز بخوان بچه دلت چوب نیم سوز می خواهد؟عباس باز نماز نمی خواند.عزیز می گوید هرکه نماز نخواند آن دنیا چوب نیم سوز می کنند توی...توی همان جای بی ادبی شان..عزیز که اینهارا می گوید عباس حرف نمی زند.من آن موقع دلم می خواهد مثل عزیز سمعک داشتم تا بشنوم عباس توی سرش چه می گوید.الهام می گوید چوب نیم سوز خیلی داغ است.می گوید حتی از سنگ های نان سنگک هم داغ تر است.من یک بار به سنگ روی نان سنگک دست زدم.دستم سوخت.من گریه کردم.بعد مامان اکرم زد توی سرم گفت ای بچه ی فوضول.حقته. وقتی عباس ترکید الهام هم گریه کرد.بابا علی سرالهام را گرفت توی بغلش و بوسش کرد.من اما گریه نکردم که مامان اکرم بیشتر از این ناراحت نشود و گریه نکند و خودش و من را نزند. عزیز می گفت عباس شهید شد.می گفت به شکمش تیر خورد.من به این فکر می کنم که آنجا پیرمرد جارو به دست هست که آنجا را تمیز کند؟عزیز می گوید او می رود توی بهشت.من به این فکر می کنم که پس چوب نیم سوز و این همه نماز نخوانده چه می شود؟عزیز می گوید حسن پسر اکبر آقا هم شهید شد.من به این فکر می کنم که اکبر آقا که چاق نبود.چرا حسن مرد؟بعد فکر می کنم چرا عزیز نمی گوید نگو مرد بگو فوت کرد؟به گوش بزرگ عزیز نگاه می کنم.می بینم سمعکش نیست.یادم افتاد توی جیب عباس بود. + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 4:25 بعد از ظهر توسط سپیده |
|
| ||||||