|
تمام مترسک هایی که می بینید انسان هایی هستند که آرزو داشتند روزی مترسک شوند
|
_مامان؟
_ ...
_مامان؟ ...یعنی چی بابا مُرده؟
_یعنی دیگه نمی بینیمش.
_دلمون براش تنگ می شه؟
_آره.
_یعنی دیگه شبا نمیاد خونه؟
_نه ...دیگه شبا نمیاد خونه.
_شبا نمی ترسیم؟
_چرا ... می ترسیم.
_می شه امشب تو تخت تو بخوابم؟
_آره عزیزم ...
...
*برای روژین چهار ساله که اولین شب را بی پدر صبح می کند و من تنها یک عکس از او دیده ام...
مهری دختر کوچک حسن آقا بود.دختری که یک پا نداشت.از خانه کمتر بیرون می آمد و اگر بیرون می آمد با حسن آقا بود یا با مادرش آمنه خانم.مهری را از آن روزی عاشق شدم که تنها دو دستش را به دیوار گرفته بود و سعی می کرد تا به خانه شان برسد.چشمانش پر بود از نجابتی که باعث می شد نگوید که دستانش را بگیرم.نگفت و سرش را پایین انداخت و باز سعی کرد.دستانش را نگرفتم.اما تا به در خانه نرسد چشم بر نداشتم از تنهایی اش.
اوایل مهر 68 بود و من تازه طبق قانون دبستانمان سرمه ای پوش شده بودم و سرم را از ته تراشیده بودم.و این یعنی کلاس اول.آن روز صبح تصمیم گرفتم تا می توانم درس بخوانم تا بتوانم پول هایم را جمع کنم و برای مهری یک پای مصنوعی بخرم.از آنهایی که سهراب پسر بی بی داشت.آخر حسن آقا پول کافی برای یک پای مصنوعی نداشت.حسن آقا کنار دست پدرم ماست و پنیر خانگی می فروخت.و پدرم می گفت یک سوم از پولی که هر روز در می آوریم برای حسن آقاست.و برای اینکه فهمش برای من آسان باشد روی یک تکه کاغذ یک مستطیل کشید و به سه قسمت تقسیم کرد و گفت یکی از این قسمت ها برای حست آقا و دو تای دیگر برای من است.پدرم آدم با حوصله ای بود.می گویم بود چون همان سال ها که من اول دبستان بودم سرطان گرفت و مرد.بعد از آن مامان مغازه را سپرد دست حسن آقا و من دیگر نپرسیدم چقدر از درامد مغازه برای ماست.چون مامان حوصله نداشت.یک روز که از مدرسه به خانه باز می گشتم دیدم که مغازه بسته است.خانه که رسیدم مامان نشسته بود و هی با دستش به زانو هایش می زد و خودش را تکان می داد.و بیبی مثل همیشه و مثل تمام داستان های کلیشه ای که تا به حال خوانده اید آرام یک گوشه نشسته بود و به قالی ذل زده بود.اما هواسش جایی دیگر بود.از بی بی که پرسیدم گفت حق و نا حق شده است.نمی دانستم حق و نا حق یعنی چه اما آن روز که فهمیدم گفتم نکند مهری برای خاطر حق و نا حقی های پدرش یک پا نداشت؟آخر آن روز که هوا گرم بود و من روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پایم که توی گچ بود به بندی وصل و روی هوا معلق بود،بی بی تنها و گریان آمد توی اتاق و بعد از اینکه کلی سر و صورتم را بوسید و صورتم از اشک هایش خیس شد گفت که تو باید تاوان گناهان مادر هرزه ات را پس بدهی.تو چه گناهی کرده ای آخر با این جسم نحیفت؟ و من دو سال بعدش از حرف های محمد پسر شر و خلاف کار مدرسه معنی هرزه و حق و نا حق را فهمیدم.و آن روز بود که از خودم پرسیدم نکند مهری به خاطر گناهان پدرش یک پا ندارد؟آخر بی بی آن روز که مامان روی پایش می زد و خودش را تکان می داد،به مامان گفت که من چقدر گفتم به این حسن آقا اعتماد نکنید.یک عمر است که همسایه ایم و من می دانم که کارنامه اش سیاه است.گوش نکردید که نکردید.گفتید حالا جوان بوده یک کاری کرده.گناه دارد.دخترش علیل است.زنش جوان و خوشگل است.حیف است کلفتی این و آن را کند.گوش نکردید و حالا این شد آخرش.
همان روز بود که با خدا قهر کردم.که چرا باید مهری با آن صورت قشنگش،با آن دست های ظریف و کشیده اش یک پا نداشته باشد و آن هم فقط به خاطر خلاف کاری های پدرش؟چرا من باید پایم بشکند به خاطر هرزگی مادرم؟و اصلا چرا باید یک دفعه آمنه خانم و مهری این همه بد بخت شوند وقتی تو هستی؟چرا حسن آقا باید فرار کند و ردش را زیر خاک های ترکیه پیدا کنند و مهری به همین راحتی ها یتیم شود و آمنه خانم باز کلفت این و آن شود وقتی تو هستی؟
مهری مثل
معشوق تمام داستان های عاشقانه مرد.همان روزهایی مرد که من تازه سیاه پوش
بی بی شده بودم.نمی دانم چطور.تنها می دانم که دوستش داشتم.می دانم که
وقتی پارچه ی سیاه دم در خانه شان را دیدم دنیا،مثل تمام داستان های کلیشه
ای سیاه شد.و من نتوانستم روی پاهایم بایستم.
مهری خوب بود.این را همان شب فهمیدم که داشتم به بی بی و حرف هایش فکر می کردم،که می گفت آدم های خوب زود می میرند.این را وقتی گفت که داشت برای مرگ سهراب بیست و پنج ساله اش گریه می کرد.گفت من گناه کرده ام که خدا من را نگه داشته تا داغ تو را ببینم.و بعد بلند بلند یاسین خواند...
حالا انگار ایوان خانه مان عزیز را کم دارد.که چاق بود و چار قدر سفید سر می کرد و برایمان قصه می گفت.حالا انگار حیاطمان عباس را کم دارد که مدام با عزیز بحس می کرد یا آب حوض را روی سرمان خالی می کرد.حالا شب ها دست های ضبر بابا علی را کم داریم.ماه رمضان قربان صدقه های عزیز را،نان داغ بابا علی را،غر زدن های عباس را کم داریم.
چشمان مامان اکرم دیگر خوب نمی بیند بس که خیس بوده و خانه تار تار است.
حکایت هنوز حکایت آن روزهاست!
پ.ن:حکایت آن روزها!
و من کمی نگاهش کردم،تشکر کردم و از اتاقش بیرون آمدم.
خنده دار است.اینکه انقدر زود و به بدترین شکل بمیری.
اول چشمانت کور شود،بعد پاهایت از کار بیفتند،بعد دیگر نتوانی خوب صحبت کنی و بعد از تقریبا یک سال دیگر کسی با مشخصات تو وجود نداشته باشد.
و من طبق معمول همیشه خیس عرق شدم و بعد از ساعت ها چشمانم پر از اشک شدند و بلند بلند گریستم.
بله!من همین قدر کلیشه ای به مهمترین خبر زندگی ام عکس العمل نشان دادم.
نه!آن روز نه سر به بیابان گذاشتم،نه آلبوم عکس ها را ورق زدم ونه کارهای لذت بخش زندگی ام را انجام دادم.تنها،یک گوشه از خانه را پیدا کردم و خوابیدم.
صبح ،مثل تمام روزهای دیگر از خواب بیدار شدم،چای خوردم،مسواک زدم و وقتی در آینه خودم را نگاه می کردم اولین نشانه های بیماری را هم دیدم.من شده بودم هاله ای از خودم و مدام شانه از دستم می افتاد.
لباس هایم را پوشیدم و خودم را به بلند ترین پل هوایی رساندم.نگاهی به شهر تار رو به رویم انداختم و خودم را به پایین پرت کردم...
بله!من همین قدر آسان و کلیشه ای مردم.
مامان رفت سفر...و وقتی برگشت دستانش آنقدر سرد و صورتش آنقدر بی رنگ بود که...
ترسیدم بغلش کنم...
بعد نوشت:واقعی نیست!
خانم جان در حالی که لب هایش را گاز می گرفت با ابروهایش به من که لَخت روی ویلچر افتاده بودم اشاره کرد.
باز گفت:"خدا مرده"و ادامه داد:"اون هیچی نمی فهمه خانم جان بی خود نگران نباش!
و من در حالی که به صندلی کنار خانم جان خیره شده بودم در دلم گفتم:لعنت به چشم های کور شما!
**
(برای مهدی و همه ی کسانی که این داستان را بدون "گفت"دوست دارند):
خدا مرده
خانم جان در حالی که لب هایش را گاز می گرفت با ابروهایش به من که لَخت روی ویلچر افتاده بودم اشاره کرد.
باز گفت:"خدا مرده"و ادامه داد:"اون هیچی نمی فهمه خانم جان بی خود نگران نباش!
و من در حالی که به صندلی کنار خانم جان خیره شده بودم در دلم گفتم:لعنت به چشم های کور شما!
حالا من همان قدر یک نفر را اذیت کردم!
*منظور صدای آرام هق هق یا گریه ای با صدای آرام است که به نفس نفس زدنی سرسام آور شبیه است.
....
داشتم می گفتم عباس پسر مامان اکرم خیلی شجاع است.عباس یک بار من را نجات داد.داشتم میرفتم زیر ماشین حاج حسین که تازه خریده که عباس حولم داد.فقط سرم خون آمد.بابا علی می گفت اگر عباس نبود می ترکیدی.مثل بادکنک.این یکی را الهام می گوید.الهام می گفت انگار که توی بادکنک به جای فوووت یک عالمه چربی و خون و غذاهای له شده و آب کرده باشند بعد بادکنک بترکد آنوقت تمام محله را کثافت پر میکند.بعد من دست عباس را بوس می کنم که نه تنها من بلکه یک محله را نجات داد.بعد عباس گفت برو کنار دستم را تفی کردی.نجسسس.به عزیز می گویم نجس یعنی چی؟می گوید یعنی نا پاک.می پرسم یعنی مثل عباس که نماز نمی خواند؟عزیز چیزی نمی گوید.بابا علی اما گفت آره.گفتم که عباس خیلی شجاع است.عباس حتی از چوب نیم سوز هم نمی ترسد.هرچه عزیز می گوید نماز بخوان بچه دلت چوب نیم سوز می خواهد؟عباس باز نماز نمی خواند.عزیز می گوید هرکه نماز نخواند آن دنیا چوب نیم سوز می کنند توی...توی همان جای بی ادبی شان..عزیز که اینهارا می گوید عباس حرف نمی زند.من آن موقع دلم می خواهد مثل عزیز سمعک داشتم تا بشنوم عباس توی سرش چه می گوید.الهام می گوید چوب نیم سوز خیلی داغ است.می گوید حتی از سنگ های نان سنگک هم داغ تر است.من یک بار به سنگ روی نان سنگک دست زدم.دستم سوخت.من گریه کردم.بعد مامان اکرم زد توی سرم گفت ای بچه ی فوضول.حقته.
وقتی عباس ترکید الهام هم گریه کرد.بابا علی سرالهام را گرفت توی بغلش و بوسش کرد.من اما گریه نکردم که مامان اکرم بیشتر از این ناراحت نشود و گریه نکند و خودش و من را نزند.
عزیز می گفت عباس شهید شد.می گفت به شکمش تیر خورد.من به این فکر می کنم که آنجا پیرمرد جارو به دست هست که آنجا را تمیز کند؟عزیز می گوید او می رود توی بهشت.من به این فکر می کنم که پس چوب نیم سوز و این همه نماز نخوانده چه می شود؟عزیز می گوید حسن پسر اکبر آقا هم شهید شد.من به این فکر می کنم که اکبر آقا که چاق نبود.چرا حسن مرد؟بعد فکر می کنم چرا عزیز نمی گوید نگو مرد بگو فوت کرد؟به گوش بزرگ عزیز نگاه می کنم.می بینم سمعکش نیست.یادم افتاد توی جیب عباس بود.